نظامهای اقتصادی صدر اسلام!

وقتی فهمیدم به جای دوشنبه ها ساعت ۱-۳ باید چهارشنبه ها ۸-۱۰ به این کلاس برم انگار که 

میخواستند

خفه ام کنند! نه اینکه خیلی بخوابم ولی دوست ندارم ۶ صبح بیدار شوم حداقل باید تا ۷:۳۰ بخوابم

هیچوقت هیچوقت مثل آدمیزاد نمازهای صبحم رو نخوندم و همشون قضا شدند(شرمنده ی روی ماه

خدا) ساعت ۱۰ صبح و گاهی هم ۱۱ صبح گاهی هم همزمان با نماز ظهر و عصر...بگذریم اگر کسی

اون ساعت صبح بلندم کنه قادرم یک کتک مفصل بهش بزنم! ولی اینبار هم مثل همیشه باید بیدار

میشدم و این تمام ماجرا نبود این درس با ارزیابی طرحهای اقتصادی تداخل داشت و حالا که این ساعت

افتاده بود باید به جای چهارشنبه شنبه ها و دوشنبه ها ساعت ۸- ۱۰ هم میرفتم سر کلاس ارزیابی

یعنی دلم میخواست خودم رو بندازم جلوی ماشین و خود کشی کنم...!

استاد مربوطه دو هفته نیامدند هفته ی سوم شد و در حالی که هنوز فکر میکردیم نمیان توی راهرو ها

با یکی از دوستانم قدم میزدم که دیدم مردی میان سال در حالی که بسیار حیران و متعجب است به

کلاسها نگاه میکند حتی فکرش را هم نمیکردم که این استاد استاد ما باشد و انتظار یک آخوندی...

چیزی داشتم برای همین به دوستم گفتم:نکنه دهقان فداکار اینه(چون فامیلی استاد دهقانه) آن مرد

چند لحظه ای به صورتم خیره نگاه کرد و با حیرت بیشتر به شماره ی کلاسها دقیق شد و من هم که

اصلا فکر نمیکردم مثل هزاران بار گذشته سوتی دادم به راهم ادامه دادم و رفتیم سر کلاس نشستیم

که دیدیم بللللله دهقان فداکار همونه! وقتی وارد کلاس شد دلم میخواست زمین دهن باز کند و من را

ببلعد به سرعت در ردیف آخر بین بچه ها برای خودم جایی دست و پا کردم و نشستم تا اینکه استاد

شروع کرد...بعد از سه هفته چند لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت:خب نماینده ی کلاستون کیه؟! تا

این کلمه از دهنش خارج شد کل کلاس زدند زیر خنده!!! نماینده؟؟! با خودم فکر کردم استاد که از این

پشت صدای من رو نمیشنوه به همین دلیل گفتم: استاد دبیرستان یه خیابون پایین تره اینجاست... که

دیدم مجددا به من نگاهی کرد! دیگه اگر این بار از خودم شیرین کاری درمیاوردم حتما باید باقی ساعت رو

خارج از مکان مقدس کلاس میگذروندم استاد که دید انگار کلاس نماینده ای نداره شروع به مقدمه چینی

کرد و گفت خب قبل از درس میخوام یه تاریخ مختصر از مکانی که پیامبر مبعوث شد بهتون بدم خب کی

میدونه جزیره العرب شامل چه کشورهایی میشه؟ کلاس ساکت بود که ناگهان من با صدایی بلند و

مفتخر گفتم:مصر!

استاد کاملا من رو نادیده گرفت و انگار هیچ چیزی نشنیده که من مجددا گفتم: استاد...مصر! استاد اینبار

هم بدون توجه به من بقیه رو دعوت به همکاری کرد که من دوباره گفتم: استاد مصر نمیشه؟! استاد

اینبار به مانندکسانی که ارث پدرشان را از کسی طلب دارند به من نگاه کرد و گفت: نه خانم مصر نیست

و خودش کشور ها را ردیف کرد بعد از چند دقیقه گفت خب میدونید جزیره العرب با کجاها رابطه ی تجاری

داشت؟ اینبار من گفتم:استاد...مصر؟ و استاد اینبار با حالت کسی که علاوه بر ارث پدرش ارث برادرش را

هم طلب دارند گفت: نه مصر نیست! گذشت و استاد به جایی رسید که به دلیل فرهنگ خاص عصر

جاهلیت تعداد اندکی غیر عرب حاضر به زندگی در جزیره العرب بودند به جز برخی کشور ها مثل تعداد

اندکی ایرانی و...اینبار یکی از دوستان مذکر کلاس با اشاره ی سر به من رو به استاد گفت:مصر؟! استاد

این یکی را تایید کرد و گفت بله بعضی ها از مصر هم مهاجرت میکردند!!! استاد اینبار سوال کرد که خب

میدونید شغل اکثر مردم اون زمان چی بوده؟ هر کس چیزی گفت و مژگان دوست بغل دستی ام گفت:

چوپانی؟! استاد  بسیار خوشش آمده بود و ضمن اینکه مژگان  چادری و محجبه است بیشتر

موجبات شادی استاد را فراهم کرده بود! در تایید حرف مژگان گفت: بله چوپانی ولی اکثر چوپانها میدونید

چه طوری بودند مژگان ادامه داد:دروغگو بودند؟! استاد که این رو گفت من از خنده ترکیدم و شروع کردم

به خندیدن و زیر لب میگفتم: بمیری مژگان! و اون خودش انگار یک پاسخ منطقی و عالی داده بدون هیچ

حالت خنده ای به استاد نگاه میکرد کاملا مشخص بود که استاد کلافه است...خلاصه اون روز ما رو عین

زمانی که برای علوم گروه بندی میکنند گروه بندی کرد و سر گروهی هر گروه که شامل دختر ها بود رو به

دختر خانمی میداد که چادری بود و عمق فاجعه این بود که سرگروه ما مژگان شد یعنی گروهی که من و

مژگان عضوش باشیم فاجعهههههههههههههه است !

امروز اولین جلسه ی بعد از عیدمان بود و استاد طبق معمول با نیم ساعت تاخیر اومد سر کلاس واقعا

از دستش عصبانی بودم که انقدر دیر رسیده و من از خواب نازم زدم و اومدم سر کلاس تا نشست کیفم

رو باز کردم که جزوه های سازمانهای پولی و مالی رو در بیارم بخونم که هیچ حوصله ی این رو نداشتم

و وقتی کیفم رو باز کردم چشمم به اسپری افتاد همونطور جلوی استاد درش اوردم و به خودم زدم و

صدای اسپری در سکوت کلاس کمی ناهمگون بود با در اومدن این صدا پشت سری ها هم زدند زیر خنده

به خودم گفتم تا آخر کلاس دیگه هیچ کاری نمیکنم که پرتم نکنه بیرون خلاصه  طبق برنامه ریزی

استادیکی از دانشجویان شروع به درس دادن کرد

و بازگویی تاریخ اسلام کرد و رسید به قسمت خلیفه ها و گفت خب میدونید که زمان عمر

ایران مسلمان شد و قلمرو اسلام بسیار گسترده شد و من نه گذاشتم نه برداشتم گفتم: بله دیگه ایران

رو عمر مسلمان کرد شما هی بهش توهین کنید(در مورد خلفای راشدین اهل سنت من صحبت زیاد

دارم که چون پستم طنزه بعدا میگم اینکه ما متاسفانه از روی ناآگاهی خیلی بی انصافی میکنیم و اینکه

در کتب تاریخی تحریف شده ی ما بسیاری از مسائل نادیده گرفته میشه و اون حرفی هم که به استاد

زدم واقعا حرف دلم بود حتما نباید سنی باشی که از یکی از صحابه ی پیامبر دفاع کنی) استاد ناگهان

بدجور نگاهم کرد که یعنی اگر یکبار دیگه دهانت را باز کنی پرتت میکنم بیرون! در بین صحبتهای خسته

کننده ی اون دانشجو بیسکویت ساقه طلایی رو از کیفم دراوردم و انگار که اومدیم سینما به دوستم هم

 تعارف

کردم اونم چه تعارفی جون من بخور! حالا یه دونه! من بمیرم... کار به همین جا ختم نشد بچه ها یکی

یکی کلاس رو ترک کردند(دقیقا یاد یه صحنه ای افتادم که البته نمیگم چون سیاسی میشه) و استاد

برای بیان مطالب تکمیلی خودش بلند شد و دوباره شروع کرد در مورد جزیره العرب گفتن ومنم زیر صداش

آهنگ نانسی رو با صدای خیلی کم گذاشتم استاد بیچاره گیج بود که این وز وز از کجا میاد خلاصه

که امروز هم گذشت و ما رو بیرون نکرد تا بعد...نمیدونم شاید یه زمانی هم بیرونمون کرد

گفتم پستی که گذاشته بودم رو حذف کنم و جاش این رو بنویسم تا کمی حال و هوامون عوض شه

پی نوشت:

خداوند میفرماید: و کدام نعمت پروردگارتان را تکذیب میکنید؟

بعدا مفصلا میام

سنوحی!

کلیپ  کارتونی جالبی از تامر حسنی که خیلی وقت پیش دیده بودم و کلی هم دنبالش گشتم ولی

پیداش نکردم

برای شما خصوصا آسانای عزیزم که از هواداران پروپا قرص تامره این کلیپ رو میزارم امیدوارم که لذت

ببرید بعدا مفصلا میام

 

عید همه مبارک!

یکسال دیگر هم گذشت... این روزها با دیدن هیجانی که در بطن ایران جاریست حس

 زندگی بهم دست میده ولی در کنار این حس زیستن غمیگین میشوم که یکسال

 دیگر هم گذشت!

به هر حال میخوام صمیمانه به تمام دوستان گلی که در این دنیای مجازی دارم و

حقیقی بودنشون رو کاملا حس میکنم تبریک بگم و بهترین ها رو از درگاه خداوند

 متعال براتون میخوام امیدوارم سال جدید بهترین سال برای همه ی شما عزیزان

 باشه

 

بعد نوشت۱:

بهترین تبریک عید مال عزیزی است که به زور دردهایش سعی میکند بهت تبریک

بگوید دلت میخواهد قلبت را درآوری به او بدهی تا درد نکشه... از شنیدن کلماتی که

 بدون اطلاع از معنیشان به زبان

میاورد سراسر شادی میشوی از هزار تا شعر برایت منظوم تر و زیباتر است من

زیباترین و غمگین ترین تبریکم را دیشب از زبان شیرین عزیزترینم شنیدم... تا به حال

بارها مادرم گفته است درد و بلایت تو سرم(که خدا اون روز و اون ساعت رو نیاره که

 همیشه از دعاهایم این است که قبل از سهند و مادرم بمیرم) ولی واقعا معنی اش

را تا دیروز درک نکرده بودم... تا اینکه با تمام وجود گفتم دردت توی جونم!

 

پی نوشت ۲: این آهنگ عشق منه  و بسیار باهاش خاطره دارم برای سال نو به شما هدیه میکنم

ضحکت-عمرودیاب

 

پی نوشت:

خداوند میفرماید: همانا ما انسان را به بهترین حالت آفریدیم!

قصاد عینی!

و بنا معاد ، لو احنا بعاد

اکید راجع و لو بیني و بینه بلاد

قصاد عیني ، في کل مکان

ومن تاني أکید راجعین ، أنا دایب و کلي حنین

و لا عمري أبیع أ لو مین قصاد عیني 

ومش قادر علی الأیام ، ولا یوصف هوایا کلام

و طول لیلي و لما بنام ، قصاد عیني قصاد عیني

في یوم هنعود ، ده بینا و عود

و في غیابه أکید لسه الأمل موجود

 

هرچند از هم دوریم ولی روزی به هم باز خواهیم گشت

او حتما باز خواهد گشت حتی اگر بین ما فرسنگها فاصله باشد

همه جا جلوی چشمم است

و ما قطعا به هم باز خواهیم گشت٬ من عاشقم و سراسر اشتیاقم

دیگر مهم نیست که چه پیش خواهد آمد من از تو دست نخواهم کشید!

نمیتوانم این روزها را به تنهایی طی کنم٬ احساسم را نمیتوانم به زبان آورم

در تمام خوابهایم جلوی چشمم است

یک روز حتما باز خواهیم گشت بین ما بازگشتی است

و من در نبود او هیچ آرزویی ندارم!

 

قصاد عینی

عمرودیاب

!

حریص

تا اینجا بخوام آلبوم های محسن چاوشی رو بر اساس علائقم بچینم این شکلی میشه:

1- متاسفم

2- حریص

3- لنگه کفش

4- ژاکت

5- یه شاخه نیلوفر

6- خودکشی ممنوع

7- نفرین

بین آلبوم های رسمیش اما به نظرم قشنگترین همین حریص بود... عالی و درجه یک

حتما اگه نشنیدین گوش کنید...

پ.ن هنوز معتقدم اگه اجازه میدادن محسن چاوشی متاسفم رو با مجوز منتشر میکرد قطعا از وایسا دنیای رضا صادقی پرفروش تر بود

قَالَ إِنَّك لَن تَستَطِيعَ مَعِي صبراً!!!

پس بنده‏اي از بندگان ما را يافتند كه از جانب خويش رحمتي بدو داده بوديم و از نزد خويش دانشي به او آموخته بوديم ( 65) .

موسي بدو گفت : آيا تو را پيروي كنم كه به من از آنچه آموخته‏اي كمالي بياموزي ( 66)

گفت تو به همراهي من هرگز شكيبايي نتواني كرد ( 67) .

چگونه در مورد چيزهايي كه از راز آن واقف نيستي شكيبايي مي‏كني ( 68 ) .

گفت : اگر خدا خواهد مرا شكيبا خواهي يافت و در هيچ باب نافرماني تو نمي‏كنم ( 69) .

گفت : اگر به دنبال من آمدي چيزي از من مپرس تا در باره آن مطلبي با تو بگويم ( 70) .

پس برفتند و چون به كشتي سوار شدند آن را سوراخ كرد ، گفت : آن را سوراخ كردي تا مردمش را

غرق كني حقا كه كاري ناشايسته كردي ( 71) .

گفت : مگر نگفتم كه تو تاب همراهي مرا نداري ( 72) .

گفت : مرا به آنچه فراموش كرده‏ام بازخواست مكن و كارم را بر من سخت مگير ( 73 ) .

پس برفتند تا پسري را بديدند و او را بكشت .

گفت : آيا نفس محترمي كه كسي را نكشته بود بيگناه كشتي حقا كاري قبيح كردي ( 74) .

گفت : مگر به تو نگفتم كه تو به همراهي من هرگز شكيبايي نتواني كرد ( 75) .

گفت اگر بعد از اين چيزي از تو پرسيدم مصاحبت من مكن كه از جانب من معذور خواهي بود ( 76) .

پس برفتند تا به دهكده‏اي رسيدند و از اهل آن خوردني خواستند و آنها از مهمان كردنشان دريغ ورزيدند ، در آنجا ديواري يافتند كه مي‏خواست بيفتد ، پس آن را به پا داشت و گفت : كاش براي اين كار مزدي مي‏گرفتي( 77 ) .

گفت اينك ( موقع ) جدايي ميان من و تو است و تو را از توضيح آنچه كه توانايي شكيبايي‏اش را نداشتي خبردار مي‏كنم ( 78) .

اما كشتي براي مستمنداني بود كه در دريا كار مي‏كردند خواستم معيوبش كنم ، چونكه در راهشان شاهي بود كه همه كشتي‏ها را به غصب مي‏گرفت ( 79) .

اما آن پسر ، پدر و مادرش مؤمن بودند ترسيدم به طغيان و انكار دچارشان كند ( 80) .

و خواستم پروردگارشان پاكيزه‏تر و مهربانتر از آن عوضشان دهد ( 81) .

اما ديوار از دو پسر يتيم اين شهر بود و گنجي از مال ايشان زير آن بود ، و پدرشان مردي شايسته بود ، پروردگارت خواست كه به رشد خويش رسند و گنج خويش بيرون آرند ، رحمتي بود از پروردگارت ، و من اين كار را از پيش خود نكردم ، چنين است توضيح آن چيزها كه بر آن توانايي شكيبايي آن را نداشتي ( 82 ) .

*سوره ی کهف* 

!!!!!!

***********

خدایا ببخش! من دچار تردید شدم! یک لحظه به این فکر کردم که خدایا چرا؟؟؟! به یاد آن حدیث قدسی افتادم که گفته بودی اگر فرعون هنگام هلاکت تنها یکبار مرا میخواند اجابتش میکردم به تو گفتم خدایا! من از فرعون هم پست ترم! خدایا من از آنهایی که دندان حبیبت را شکستند و عذابش دادن هم برایت بی ارزش ترم که آنها "طلقا" هستند ولی من... باشه! من از فرعون و نمرود و تمام بدهای تاریخ بدترم! ولی او چی؟ خداوندا! مگر تو نگفتی که من سعی هیچکس را ضایع نمیکنم؟ خدایا او یک فرشته است! او مستحق این روزگاری که برایش خواستی نبود! به خودم گفتم خداوند میتواند و نمیکند! در توانایی اش شکی نیست! کسی که آسمان ابری و برف گرفته را به چشم بر هم زدنی میشکافد و آفتابی میکند توانایی شکافتن قلب کوچک من و بازگردان شادی به آن را دارد ولی نمیکند!... این افکار وقتی که به وبلاگ یکی دیگر از دوستان(که به دلایلی از اوردن اسمشون خودداری میکنم) رفتم تشدید شد آتش به خرمن تردیدم زد...پوچ شدم! تا قبل از این هر مصیبتی که بود با خود میگفتم هر چه از دوست رسد نیکوست! ولی حالا با این قلب مردد... به راستی که ارزشی برای خودم قائل نبودم! تنها تکیه گاه وجودم ایمان ناقصی بود که سوسویش درونم را نگه میداشت حالا خیمه های سست و بی بنیادم پایین کشیده شده بود... تا اینکه به یاد این آیات افتادم! و باز شرمندگی... من تو را نشناختم رحمت مطلق! کرامت محض! من باز از سر جهل قضاوت کردم و شرمنده شدم! خداوندا آنقدر در این روابط بی حکمت این دنیا غرقم که تو را هم مانند مخلوقات گمشده ات میبینم! یادم رفته است که تو... خدایا باز هم از درگاهت رفتم...ناامیدانه رفتم...میدانم که کفر است! ولی دیدی؟ آنقدر که بند محبتت محکم است من را بدجوری اسیر کرده! جای دیگری ندارم که بروم! خدایا! من مانند بچه ای بهانه گیر که از حکمت تربیت مادرش بی خبر است از تو گله میکنم و تو مهربانتر از مادر به من لبخند میزنی!

میدانم تمام این سختی ها نقابی است بر روی حکمتت! حکمتی که ما از آن بی خبریم...و صبر هم نداریم!

پی نوشت:

خداوند میفرماید:

ای کسانی که ایمان آورده اید خدواند را بسیار یاد کنید!


 

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد!

یک زمانی توی کتب مدرسه خواندیم "صورت زیبای ظاهر هیچ نیست! ای برادر سیرت زیبا بیار" این هم از آن شعرا بودا! از همان هایی که فقط به درد خواندن و حفظ کردن و تحویل دادن سر کلاس میخورد و بعدش خیلی قشنگ به دست فراموشی سپرده میشد! مگر میشود صورت زیبای ظاهر هیچ نباشه؟؟؟! اصلا اگر صورت زیبای ظاهر نباشه هیچ کس تمایلی به دانستن سیرت نداره که ببینه زیبا هست یا نه! این همان جملاتی بود که بعد از اینکه همه تو را دیدند در ذهنم چرخ میزد! مادرم با نگاهی هاج و واج به من گفت: خدای من! چقدر وحشتناک!!! قلبم ناگهان از جا کنده شد یک امتیاز منفی دیگر امتیازی که میتوانست کار را تمام کند ته مانده ی نیرویم را جمع کردم و گفتم: او یک فرشته است! به خدا یک فرشته است...

-بله از صورتش مشخصه که یک فرشته است! زشت ترین آدمی که در عمرم دیدم بدون شک این بوده! آخه من یک مادرم...چه جوری میتونم! یادت که نرفته!؟ من تو رو با خون دل بزرگ کردم...من...

ولی قیافه مهم نیست این چیزی بود که همین مادر از بچگی توی ذهن من فرو کرد برایم مثالهایی از زیباترین آدم ها میزد که اخلاق نداشتند و بهم تذکر میداد یادت باشه:قیافه اصلا مهم نیست! ولی حالا مقابلم ایستاده بود و از زشتی و زیبایی دم میزد ادامه دادم: ولی تو همیشه میگفتی قیافه مهم نیست!

- آره مهم نیست ولی منظورم این نبود که اگر کسی از زشتی چیزی کم نداشت...ولش کن! قیافه مهمه خیلی هم مهمه حرف گذشته ام رو پس میگیرم!

آن اوایل به نظر من هم زشت بود خیلی زشت! خب من توی کشوری زندگی میکنم که آمار جراحی بینی سرسام آور است این نشان میدهد مردمش تا حدودی ظاهر بین هستند من هم یکی از آنها به قول مادرم کسی که حتی یک امتیاز مثبت در چهره اش نداشت...مطمئنا برایم زشت تلقی میشد! ولی روزها گذشت... و من دیگر او را زشت ندیدم! برعکس او را زیبا دیدم زیبا تر از تمام زیبارویان دنیا! هیچ مبالغه ای در کار نیست... مادرم دید که چه طور مانند شمع آب شدم برای همان چهره ی کریه! کسی که اشکش به این سادگی ها در نمیامد مانند ابر بهار شد و هر لحظه آماده ی باریدن... وقتی آن روز مقابل تلویزیون با شنیدن ترانه ی "انا عایش" عمرودیاب آن قدر گریه کردم که به هق هق افتادم! با تعجب نگاهی کرد و گفت: من وقتی یاد صورت کسی که تو برایش اینگونه اشک میریزی میافتم وحشت میکنم در عجبم تو چه طور برایش ضجه میزنی!

من مردم و زنده شدم در روزهای بی خبری! در شرایطی که آمار کشته شدگان روز به روز بالا میرفت و دستم به هیچ جایی بند نبود به هر کجا نگاه میکردم من را به تو میرساند همه جا بوی مرگ میداد و چقدر سخت است که نتوانی به راحتی احساساتت را ولو با قطره ای اشک نشان بدهی چرا که تو را مسخره میکنند! تو را به جرم بد سلیقه ای!

الان روزها گذشته است خوشحالم که زنده ای و متاسفم برای این نگرش! من به این نتیجه رسیده ام که هیچ کس در این دنیا زشت نیست...هر کسی که خداوند خلق کرده زیباست! چون او نقاشی هنرمند است این ما انسانها هستیم که دایره ی سلیقه مان محدود است این ما هستیم که تنها به دماغ قلمی سر بالا میگوییم زیبا! حال آنکه شاید شکل های دیگر هم زیبا باشد! الان با جان و دل میفهمم که وقتی سهراب گفت: من نمیدانم که چرا میگویند اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست/ و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست!/ گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد....چشم ها را باید شست! جور دیگر باید دید! یعنی چه! الان میفهمم و با لذت این شعر را میخوانم... صرف نظر از شمایل غیر واقعی که میبینیم، در کتب تاریخی هیچ اشاره ای به زیبایی صورت علی نشده است ولی چه کسی است که زیبایی او را انکار کند...

بلال حبشی مردی سیاه پوست بود که هیچ برگی از گذشته به زیبایی اش شهادت نمی دهد ولی او نیز زیبا بود...

در هیچ کجای قرآن نیامده که خداوند یوسف(ع) را به دلیل حسن جمالش بر دیگران برتری داد...

بسیاری از ستاره های بزرگ سینمای دنیا که مردم برای آنها میمیرند هیچ کدام از استانداردهای یبایی را ندارند ! ولی آنها هم زیبایند...

در مصاحبه ای خواندم که خواهر فروغ فرخزاد گفت: خواهرم در نوجوانی بسیار زشت بود...! اما این صورت مانع نشد که او الان جز محبوبترین شاعران ایران باشد... این تفاوت ها فقط خواست خواست خداست

ولی من آنقدر ناتوانم که توان مبارزه ندارم این دیدگاه حاکم بر امروز است امروزی که من در آن زندگی میکنم سعی نمیکنم تغییرش دهم با آن میسازم...شاید روزی جامعه به این نتیجه رسید که واقعا: گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد!

پی نوشت:

خداوند میفرماید: همانا ملاک برتری شما نزد من فقط "تقوا" ست!

کلمنی!

چیزی رو که ظهر دیدم نمیخواستم باور کنم، شیرین تر از تصوراتم بود و فکر میکردم اگه دلخوش باشم به واقعی بودنش بعدا خیلی بد میخوره تو ذوقم! برای خودم استدلال میکردم که یه عکس قدیمیه و هیچ ربطی به الان نداره!

شب وقتی دیدم آنلاین شده، دیگه چیزی از "بفرمایید شام" نفهمیدم و تمام وجودم خوشحالی شد... بعد از بیشتر از یک ماه اومده که بهم بگه کجا بوده؟ چرا نبوده؟ اون روز چی شد که یهو رفت و هزار تا سوال دیگه رو جواب بده ولی اون این کار رو نکرد... آنلاین موند ولی بی صدا!

فردا بعد از ظهر که دیدم تو فیس بوک آنلاین شده دیگه مطمئن شدم که حرف میزنه، از ظهر دیروز که تمام محاسباتم مبنی بر مرگ و نبودنش غلط از آب دراومد انگار تازه یادم افتاده که عیده! میخوام برم این بازار فصلی که اون سمت خیابونمون چادر زدن رو تماشا کنم و خودم رو از این عزای موقت در بیارم! رو به روی میز آرایش خودم رو درست میکنم و چشم و گوشم به سیستم توی پذیراییه که قراره بهم سلام کنه... سلام نمیده! حرف نمیزنه!

خودم رو مجاب میکنم که برم بیرون، برم این هوای خوب اسفند رو که الان هیچ بهانه ای برای زهر مار کردنش به خودم ندارم بکشم تو ریه هام و کیف کنم! قدم میزنم، موزیک گوش میدم و ته دلم قنج میره که قراره وقتی برگشتم مسیجش رو ببینم ... برای خودم یه پالت سایه با کلی رنگ میخرم و سربالایی خونه رو میام ولی هنوز هم سکوت...

و خداوندی که زمین را بعد از مرگ زنده می کند!

میدونی با خودم چی فکر میکنم؟ اگه این بحران لعنتی که این مدت گردنم رو گرفته وسط امتحانات پیش میومد این ترم قطعا مشروط بودم! فکر میکنم اگه امتحاناتم انقدر فشرده نبود و یک هفته ای همه چیز تموم نمیشد و کش پیدا میکرد تا اون اتفاق؟!

تازه یک هفته است کلاس ها شروع شده و کلاس روزبهان ساعت 1:30 تا 3:00 هستش. بعد از ناهار و نماز تقریبا از ساعت 1 تا1:30 تقریبا دیگه بیکاریم و من این مدت میرم سایت دانشکده. حالا درسته که نمیشه فیلتر شکن نصب کرد اما حداقل میشه یه گشتی تو سایت های غیر فیلتر زد! امروز دیدم کسی که یک ماهه منتظر خبر مرگشم، که بدترین فکرها رو در موردش کردم و بارها با این افکارم مچاله شدم زنده است! این رو درست تو همین گشت و گذارهای تو سایت دانشکده فهمیدم

امروز پایان تمام ترس های این مدت برای من بود...پایان یه بحران خیلی بد

اگر بودم...

اگر ماهی از سال بودم؟ حتما مرداد بودم چون واقعا عاشق این ماه هستم و اعتقاد دارم آدم های دنیا دو دسته اند یا متولد مرداد هستند یا دوست دارند متولد مرداد باشند اگر چه خودم متولد اردیبهشتم! (50 درصد آدمهایی که عاشقانه دوستشون دارم مردادی و 30 درصد مهر ماهی هستن باقی هم بقیه ی ماهها، تولد پیامبر گرامی اسلام هم مهر ماه هست)

اگر یک روز هفته بودم؟ شنبه! حسی که به شنبه دارم را به هیچ کدام از روزهای هفته ندارم شنبه مثل خود زندگی است یعنی یک فرصت دوباره!

اگر یک عدد بودم؟ ۲۰ خیلی این عدد رو دوست دارم ضمن اینکه بچه های نازنین هم من را دوست داشتند:)

اگر همراه بودم؟ دوست داشتم سجاده ی نماز باشم که شریک لحظه های ناب یک انسان و معبودش میشدم

اگر نوشیدنی بودم؟ شیرنارگیل با عسل ...

اگر گناه بودم؟ تقلب سر امتحان:)

اگر درخت بودم؟ کاج زیبا و پر از صلابت

اگر میوه بودم؟ حتما پرتقال!

اگر گل بودم؟ نیلوفر...وسط دریا:)

اگر آب و هوا بودم؟ آفتابی آفتابی با یه آسمون آبی و انقدر گرم بودم که هیچ کس حتی سرمایی هایی مثل خودم هم احساس سرما نکنند

اگر رنگ بودم؟قرمز قرمز قرمز و برای همیشه قرمز

اگر پرنده بودم؟ به دلیل وحشت از پرنده هیچی

اگر صدا بودم؟ دوست داشتم صدای عمرودیاب باشم چون به نظرم خوش صدا ترین خواننده ی دنیاست

اگر فعل بودم؟ "بخشیدن"

اگر ساز بودم؟ پیانو

اگر کتاب بودم؟ هیچ کتابی عظمت قرآن را ندارد ولی حتی نمیتوانم به زبان بیاورم که دوست داشتم قرآن باشم من کجا و... بنابراین ترجیح میدادم یا عصیان فروغ فرخزاد باشم یا مثنوی معنوی

اگر شعر بودم؟ شعری بودم که فروغ فرخزاد یا مولانا من رو سروده بودند

اگر طبیعت بودم؟کویر

اگر حس بودم؟ عشق...عشق خالص

حالا یه شعری مینویسم که شاید به متن بالا بخوره:

اگر ماه بودم به هر جا که بودم

سراغ تو را از خدا می گرفتم

وگر سنگ بودم به هر جا که بودی

سر رهگذار تو جا میگرفتم

اگر ماه بودی به صد ناز شاید

شبی بر لب بام من مینشستی

وگرسنگ بودی به هر جا که بودم

مرا میشکستی...مرا میشکستی!

من هم از کلیه ی دوستان وبلاگی دعوت میکنم در این بازی شرکت کنند..

پی نوشت:

زمانی که بنده ای به درگاه خداوند دعا میکند خداوند به فرشتگانش میگوید: دعای این بنده ی من مستجاب است فقط استجابتش را به تاخیر بیاندازید چون من دوست دارم صدای او را بشنوم...