نظامهای اقتصادی صدر اسلام!
میخواستند
خفه ام کنند! نه اینکه خیلی بخوابم ولی دوست ندارم ۶ صبح بیدار شوم حداقل باید تا ۷:۳۰ بخوابم
هیچوقت هیچوقت مثل آدمیزاد نمازهای صبحم رو نخوندم و همشون قضا شدند(شرمنده ی روی ماه
خدا
) ساعت ۱۰ صبح و گاهی هم ۱۱ صبح گاهی هم همزمان با نماز ظهر و عصر...بگذریم اگر کسی
اون ساعت صبح بلندم کنه قادرم یک کتک مفصل بهش بزنم! ولی اینبار هم مثل همیشه باید بیدار
میشدم و این تمام ماجرا نبود این درس با ارزیابی طرحهای اقتصادی تداخل داشت و حالا که این ساعت
افتاده بود باید به جای چهارشنبه شنبه ها و دوشنبه ها ساعت ۸- ۱۰ هم میرفتم سر کلاس ارزیابی
یعنی دلم میخواست خودم رو بندازم جلوی ماشین و خود کشی کنم...!
استاد مربوطه دو هفته نیامدند هفته ی سوم شد و در حالی که هنوز فکر میکردیم نمیان توی راهرو ها
با یکی از دوستانم قدم میزدم که دیدم مردی میان سال در حالی که بسیار حیران و متعجب است به
کلاسها نگاه میکند حتی فکرش را هم نمیکردم که این استاد استاد ما باشد و انتظار یک آخوندی...
چیزی داشتم برای همین به دوستم گفتم:نکنه دهقان فداکار اینه(چون فامیلی استاد دهقانه) آن مرد
چند لحظه ای به صورتم خیره نگاه کرد و با حیرت بیشتر به شماره ی کلاسها دقیق شد و من هم که
اصلا فکر نمیکردم مثل هزاران بار گذشته سوتی دادم به راهم ادامه دادم و رفتیم سر کلاس نشستیم
که دیدیم بللللله دهقان فداکار همونه! وقتی وارد کلاس شد دلم میخواست زمین دهن باز کند و من را
ببلعد به سرعت در ردیف آخر بین بچه ها برای خودم جایی دست و پا کردم و نشستم تا اینکه استاد
شروع کرد...بعد از سه هفته چند لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت:خب نماینده ی کلاستون کیه؟! تا
این کلمه از دهنش خارج شد کل کلاس زدند زیر خنده!!! نماینده؟؟! با خودم فکر کردم استاد که از این
پشت صدای من رو نمیشنوه به همین دلیل گفتم: استاد دبیرستان یه خیابون پایین تره اینجاست... که
دیدم مجددا به من نگاهی کرد! دیگه اگر این بار از خودم شیرین کاری درمیاوردم حتما باید باقی ساعت رو
خارج از مکان مقدس کلاس میگذروندم استاد که دید انگار کلاس نماینده ای نداره شروع به مقدمه چینی
کرد و گفت خب قبل از درس میخوام یه تاریخ مختصر از مکانی که پیامبر مبعوث شد بهتون بدم خب کی
میدونه جزیره العرب شامل چه کشورهایی میشه؟ کلاس ساکت بود که ناگهان من با صدایی بلند و
مفتخر گفتم:مصر!
استاد کاملا من رو نادیده گرفت و انگار هیچ چیزی نشنیده که من مجددا گفتم: استاد...مصر! استاد اینبار
هم بدون توجه به من بقیه رو دعوت به همکاری کرد که من دوباره گفتم: استاد مصر نمیشه؟! استاد
اینبار به مانندکسانی که ارث پدرشان را از کسی طلب دارند به من نگاه کرد و گفت: نه خانم مصر نیست
و خودش کشور ها را ردیف کرد بعد از چند دقیقه گفت خب میدونید جزیره العرب با کجاها رابطه ی تجاری
داشت؟ اینبار من گفتم:استاد...مصر؟ و استاد اینبار با حالت کسی که علاوه بر ارث پدرش ارث برادرش را
هم طلب دارند گفت: نه مصر نیست! گذشت و استاد به جایی رسید که به دلیل فرهنگ خاص عصر
جاهلیت تعداد اندکی غیر عرب حاضر به زندگی در جزیره العرب بودند به جز برخی کشور ها مثل تعداد
اندکی ایرانی و...اینبار یکی از دوستان مذکر کلاس با اشاره ی سر به من رو به استاد گفت:مصر؟! استاد
این یکی را تایید کرد و گفت بله بعضی ها از مصر هم مهاجرت میکردند!!! استاد اینبار سوال کرد که خب
میدونید شغل اکثر مردم اون زمان چی بوده؟ هر کس چیزی گفت و مژگان دوست بغل دستی ام گفت:
چوپانی؟! استاد بسیار خوشش آمده بود و ضمن اینکه مژگان چادری و محجبه است بیشتر
موجبات شادی استاد را فراهم کرده بود! در تایید حرف مژگان گفت: بله چوپانی ولی اکثر چوپانها میدونید
چه طوری بودند مژگان ادامه داد:دروغگو بودند؟! استاد که این رو گفت من از خنده ترکیدم و شروع کردم
به خندیدن و زیر لب میگفتم: بمیری مژگان! و اون خودش انگار یک پاسخ منطقی و عالی داده بدون هیچ
حالت خنده ای به استاد نگاه میکرد کاملا مشخص بود که استاد کلافه است...خلاصه اون روز ما رو عین
زمانی که برای علوم گروه بندی میکنند گروه بندی کرد و سر گروهی هر گروه که شامل دختر ها بود رو به
دختر خانمی میداد که چادری بود و عمق فاجعه این بود که سرگروه ما مژگان شد یعنی گروهی که من و
مژگان عضوش باشیم فاجعهههههههههههههه است !
امروز اولین جلسه ی بعد از عیدمان بود و استاد طبق معمول با نیم ساعت تاخیر اومد سر کلاس واقعا
از دستش عصبانی بودم که انقدر دیر رسیده و من از خواب نازم زدم و اومدم سر کلاس تا نشست کیفم
رو باز کردم که جزوه های سازمانهای پولی و مالی رو در بیارم بخونم که هیچ حوصله ی این رو نداشتم
و وقتی کیفم رو باز کردم چشمم به اسپری افتاد همونطور جلوی استاد درش اوردم و به خودم زدم و
صدای اسپری در سکوت کلاس کمی ناهمگون بود با در اومدن این صدا پشت سری ها هم زدند زیر خنده
به خودم گفتم تا آخر کلاس دیگه هیچ کاری نمیکنم که پرتم نکنه بیرون خلاصه طبق برنامه ریزی
استادیکی از دانشجویان شروع به درس دادن کرد
و بازگویی تاریخ اسلام کرد و رسید به قسمت خلیفه ها و گفت خب میدونید که زمان عمر
ایران مسلمان شد و قلمرو اسلام بسیار گسترده شد و من نه گذاشتم نه برداشتم گفتم: بله دیگه ایران
رو عمر مسلمان کرد شما هی بهش توهین کنید(در مورد خلفای راشدین اهل سنت من صحبت زیاد
دارم که چون پستم طنزه بعدا میگم اینکه ما متاسفانه از روی ناآگاهی خیلی بی انصافی میکنیم و اینکه
در کتب تاریخی تحریف شده ی ما بسیاری از مسائل نادیده گرفته میشه و اون حرفی هم که به استاد
زدم واقعا حرف دلم بود حتما نباید سنی باشی که از یکی از صحابه ی پیامبر دفاع کنی) استاد ناگهان
بدجور نگاهم کرد که یعنی اگر یکبار دیگه دهانت را باز کنی پرتت میکنم بیرون! در بین صحبتهای خسته
کننده ی اون دانشجو بیسکویت ساقه طلایی رو از کیفم دراوردم و انگار که اومدیم سینما به دوستم هم
تعارف
کردم اونم چه تعارفی جون من بخور! حالا یه دونه! من بمیرم... کار به همین جا ختم نشد بچه ها یکی
یکی کلاس رو ترک کردند(دقیقا یاد یه صحنه ای افتادم که البته نمیگم چون سیاسی میشه) و استاد
برای بیان مطالب تکمیلی خودش بلند شد و دوباره شروع کرد در مورد جزیره العرب گفتن ومنم زیر صداش
آهنگ نانسی رو با صدای خیلی کم گذاشتم
استاد بیچاره گیج بود که این وز وز از کجا میاد
خلاصه
که امروز هم گذشت و ما رو بیرون نکرد تا بعد...نمیدونم شاید یه زمانی هم بیرونمون کرد
گفتم پستی که گذاشته بودم رو حذف کنم و جاش این رو بنویسم تا کمی حال و هوامون عوض شه
پی نوشت:
خداوند میفرماید: و کدام نعمت پروردگارتان را تکذیب میکنید؟


