X
تبلیغات
ابرهای متحرک - پستهای نامرتبط

ابرهای متحرک

از همه چیز از همه رنگ...

پستهای نامرتبط

تام و جری ۲ رسید:

قبلا ها از یکی از حراست های دانشگاه به اسم آقای داداشی گفته بودم دوستانی که خوندند که خوندند اونهایی هم که نخوندند به صورت ام پی تری مینویسم:

سال ۸۷ بود که بوفه ی دانشکده ی ما که چسبیده بود بهمون رفت بالای کوه قاف(یعنی بالای کلی پله) ما هم که خیلی ناراحت بودیم که باید انقدر پله رو بریم بالا(چون دانشگاه ما به علت واقع شدن در مناطق شمالی تهران کلا شیب تندی داره و من برای رسیدن به اون تقریبا مسیر اون سی مرغ رو طی میکنم حالا که دیگه هیچی) با یک معضل دیگه آشنا شدیم مدتی بود که میدیدم یک آقایی با ظاهری نه چندان بد کنار بوفه می ایستند و این ور و اون ور بوفه رو خوب ورانداز میکنند و گهگاهی هم لبخند ژکوند به این و اون تحویل میدن توی دلم گفتم عجب مرد نازنینی به همه میخنده به همین خاطر من هم هر بار رد میشدم یک لبخند تحویلش میدادم تا اینکه یکبار دوستم گفت: هی! اینی که اینجوری بهش میخندی میدونی کیه؟ گفتم: نه ولی هر کی هست آدم خوبیه اونم گفت: آره آدم خوبیه ارواح دلش حراسته واااااااای منو میگی تازه فهمیدم گاوم یه چهار قلوی خوشگل زاییده از اون روز به بعد بود که فرار من از این فرد شروع شد این آقا دو بار من رو تهدید کرد که از دانشگاه اخراجت میکنم و از این حرفها توی دلم بهش گفتم خوبه دیگه زحمت نکشیدی و قدر زحمت رو نمیدونی یک سال خون دل نوش جان کردیم تا دانشگاه قبول شیم و حالا شما راحت ما رو بنداز بیرون بدترینش سال گذشته بود که دیدم داره از دور میاد من بدو اون بدو دقیقا مثل تام و جری به خدا مطمئن بودم که اگه عزارییل دنبالم کرده بود یه مقداری از سرعتم میکاستم و نفسی تازه میکردم باور کنید دنبال یه در باز بودم که برم توش و خودم رو نجات بدم یه دفعه دیدم از اونجایی که خداوند بزرگ صاحب تمام درهای بسته است یک در به سوی ما باز شد با یه تعدادی پله دویدم و دویدم سر پله رسیدم چند تا آقا رو دیدم که داشتند غذا میخوردند دیدم که اینجا سلف کارکنان محترمه برای محکم کاری رفتم داخل دستشویی و قایم شدم ولی از شانس بد من داداشی هم اومده بود دنبالم ولی من رو ندید یه نیم ساعتی گذشت و من رسیدم پیش بچه ها دم بوفه بوفه روبروی سلف آقایون بود و سلف آقایون هم شیشه ایه من نشسته بودم که یکی از بچه ها گفت: سلام آقای داداشی! من گفتم: ساکت شو دیگه تو هم آقای داداشی(اداش رو دراوردم) حالا خوبه یه نقطه ضعف(داشتم این رو میگفتم که سرم رو برگردوندم دیدم پشت شیشه های سلف داداشی با لبهای خندان ایستاده) جلوی خودش ازش در رفتم  دیگه این فهمید که من ازش میترسم و سعی در یافتن من کرد و هنوز این سعی و فرار ادامه داره

تا همین امروز خیر سرمون بعد از کلاس و یه امتحان نسبتا نفس گیر بلند شدیم یه کوفتی از بوفه بخریم که کوفت کنیم که یکدفعه دیدم داداشی داره میاد خیلی جالب بود به خدا من داشتم میرفتم اون داشت میومد دیدم خندید(یعنی با خودش گفت دیدی پیدات کردم) منم نه گذاشتم و نه برداشتم جلوی خودش راهم رو کج کردم و از اونجایی که طبق معمول توی گوشم هنزفری بود نشنیدم که چی میگه شاید صدام کرد و شایدم بی خیال شد ولی من چیزی نفهمیدم بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم فقط میرفتم تا اینکه دیدم یه چادر وسط محوطه ی دانشگاه زدن سرم رو انداختم پایین مثل... رفتم تو که دیدم به به چادر بچه های بسیج!!!!!!! دیدین میگن از چاله یارو میره توی چاه میافته! حکایت منه...!

 خدا عاقبت همه رو به خیر کنه و هممون رو به راه راست هدایت کنه

خدایا کنیزتم!

دیشب وقتی داشتم برای امتحان میخوندم همینطوری صدای آهنگ بلند بود از همه چیز و همه کس آهنگ بود ایرانی- کردی- عربی- ترکی- افغانی- غربی... خارجی- داخلی خلاصه از هر کسی که دوست داشتم که یکدفعه رسید به آهنگ زنده یاد مهستی! روحش شاد و روانش قرین رحمت خدای بزرگ...

یه شب داشتم مصاحبه اش رو میشنیدم و جمله ای گفت که خیلی من رو تکون داد گفت من ارتباطم با خدا خیلی قویه و همیشه با اون حرف میزنم و تکیه کلامم هم اینه: خدایا کنیزتم! جوری شده که تمام اطرافیانم هم همیشه میگن که به قول مهستی: خدایا کنیزتم! بعد از اون این شد تکیه کلام من واقعا آدم وقتی میگه خدایا کنیزتم احساس پادشاهی بهش دست میده میدونم که ما بنده ها- اول همه خود من- هیچوقت بنده های خوبی برای خدا نیستیم خیلی جاها اون رو نمیبینم یعنی توی اکثر مکان ها اصلا حواسمون نیست که خدایی هست و داره ما رو نگاه میکنه یادمون میره چه کسی کنارمونه از هر بنده ای طلب کمک میکنیم و به هر کس و ناکسی متوسل میشیم و به درگاهش چنگ میزنیم و دست آخر خود خدا همه چیز رو برامون حل میکنه گاهی هم از روی لطفش از روی مهربانی اش و عشقش به بنده هاش میگه صبر کنید! درنگ کنید... اینی که میخواین به صلاح شما نیست... ما به جای اینکه بگیم "شکر!" شکر که با این همه قصوری که در حقت میکنیم باز هم تو به فکر صلاح مایی... از درگاهش رانده میشیم و هزار تا کار دیگه هم میکنیم ولی اون همیشه برای ما وقت داره و به ما گوش میده حتی به گلایه هامون

گاهی که به عظمت خدا فکر میکنم مغزم سوت میکشه انقدر بزرگه که هم در حریم کبریایی اش هست هم در کنار من که یه بنده ی سراسر گناهم خدا در عین قداست در جاهایی که هیچ قداستی هم در اون نیست سرشاره

خدایا کنیزتم! یه کنیز بد! کسی که همه اش از زیر کار در میره ولی همین که افتخار این رو داشته باشم که تو من رو به عنوان کنیزی خودت قبول کنی برای من از هر چیز دیگری بالاتره

موزیک اوارد و پاسخ:

موزیک اوارد  در ۱۸ می ۲۰۱۰ در کلاب ورزشی مونت کارلو برگزار میشه من بی صبرانه منتظر این مراسم هستم پارسال سال خوبی بود آلبوم "بتفکر فی ایه" نانسی عزیز جایزه ی جهانی موسیقی رو براش به ارمغان اورد و بلاخره به حقش رسید

امسال با توجه به محبوبیت چشمگیر آلبوم زیبای "ویاه" از عمرودیاب این جایزه حق مسلم اونه و اصلا نباید به کس دیگری تعلق بگیره امیدوارم که حق به حق دار برسه هر چند عمرودیاب سه بار این جایزه رو گرفته ولی در تمامی موارد واقعا شایستگی دریافت این جایزه رو داشته

دوستی پرسیده بود تو بلاخره هوادار کی هستی؟ باید بگم من هوادار تمام خواننده های خوش صدای دنیا با هر ملیت و شخصیتی هستم!

عمو ولی به زودی:

یه دوست جدید- که فکر کنم من خوب شناختمش- تازگی ها به وبلاگ من میاد و درخواست خاطره میده الانم کلی اصرار میکنه که از خاطرات کلاس تاریخ تحلیلی اسلام که با ولی الله مرادیان داشتم بنویسم چشم مینویسم به زودی! ولی اینبار با اسم خودت بیا باشه؟

پی نوشت:

خداوند بزرگ خطاب به حضرت مسیح(ع) می فرماید:

ای عیسی! دنیا زندانی است بد بو! خوشی آن همان است که جباران بر سر آن٬ یکدیگر را سر میبرند! بپرهیز از دنیا که همه ی نعمتش زایل٬ و نعمت فراوانش اندکی بیش نیست!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیلوفر  |