|
|
|
|
|
خداحافظ!
نمیدونم برای چند روز یا چند هفته یا چند ماه یا... ولی خداحافظ! حالم خوب نیست بهتون سر میزنم و دوستتون دارم ولی اینجا رو نه اینجا یاد بدبختی هام میافتم شاید راهی پیدا کنم که اینجا رو حذف کنم و شاید هم اینکار رو نکنم به هر حال این وبلاگ برای من مصادف بود با بهترین اتفاق زندگی ام در دوره ای از زمان که دوستش دارم و مصادف بود با پیدا شدن هزاران بدبختی دیگه پشت اون من پشیمون نیستم میجنگم انقدر میجنگم تا به هدفم برسم مطمئن باش! فعلا... بعد نوشت: خدایا واقعا که نباید شکایت کرد از یک بنده ی شاید!!!! بد چون به یکباره انقدر از بندگان خوبت لبریزم میکنی که فقط خجالتش برام میمونه دوستان خوبم! از چند روز پیش که این کامنت رو نوشتم کامنتای فراوانی به دستم رسید که اشک من رو در اورد من جایی نمیتونم برم وقتی این همه انسان مهربان اطراف من هستند مگه من میتونم از شما دوستان دل بکنم که هر چه از خوبی شما بگم باز هم کمه ولی بزارین ابرهای متحرک رو تنها بزارم دوستش ندارم اینجا... اتفاقهای بدی افتاد دوستان خوبم کافیه پستهای تابستون من رو بخونید من توی این مدت هزاران بار مردم و زنده شدم هزاران بار...! بزارین حداقل اینجا رو ترک کنم تا کمتر این همه روز بد برام تداعی بشه قول میدم وقتی گوشه ای از این گرفتاری ها حل شد به زودی برگردم صبا جان! امروز توی وبلاگت خیلی شرمنده ام کردی تو که از من هم به من نزدیک تری و از تمام جریانات و قضایا با تمام جزئیاتش آگاهی باید به من حق بدی که این کلبه ی احزان رو ترک کنم نه؟! دوستان قول میدم خیلی خیلی خیلی زود به وبلاگهای یکایکتون سر بزنم ولی فکر کنید کسی که بهتون سر میزنه وبلاگ نداره مثل خیلی سالهای قبل مثل همون دورانی که من مزاحم همیشگی وبلاگ آقا جواد و مرضیه جان و مریم عزیز و... بودم و هیچ ابرهای متحرکی هم در کار نبود اگر کاری بود برام کامنت بزارین کامنتاتون رو میخونم تنها جای جالب وبلاگم کامنتاشه برام مطمئن باشین بدون جواب نمیمونه
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
داشتم خودم عشق رو گدایی میکردم با اون آهنگ مسخره! لعنت بر عشق اگر اسمش عشق نیست لعنت بر دوست داشتن یک طرفه و مسخره خدایا من اشتباه کردم بابا توبه بابت هر اشتباهی که کردم همین الان توبه میکنم
خدایا من غلط کردم خواهش میکنم اینبار دیگه به من بفهمون حکمت این حالت های بدی که دارم چیه؟ چقدر کابوس هان؟ خدایا از اول تابستون برام کافی نبود خودم که فکر میکنم این بیشتر از ظرفیت منه... شاید توی تقدیری که برام نوشتی دیوانگیه آره شاید! شاید توی تقدیرت قراره من توی سن زیر سی سال سر از آسایشگاه روانی و امین آباد در بیارم...! یه همسایه داشتیم که تو دیوانه خونه کار میکرد یه بار یه نوار از دیوانه ها اورده بود که میرقصیدند براشون جشن گرفته بودند یادمه توی اون دوران که من سال سوم دبستان بودم با کیانوش انقدر بهشون خندیدیم که اشک جفتمون از خنده ی زیادی در اومد! یعنی قراره کی با دیدن نوار من بخنده؟ باشه بخنده "چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد" بهرام که گور میگرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟! دیدی چه طور گور دیوانگی من رو خفت کرد؟ خدایا من اگر سالم بمونم-شک دارم- دیگه به هیچ دیوانه ای نمیخندم دیگه نمیخندم خدایا تمومش کن خدایا... همین یک ساعت پیش با ریمیکس یا طب طب انقدر پریدم بالا و پایین که ترسیدم صدای همسایه مون در بیاد... از صبح بی خود و بی جهت توی این هوای سرد انقدر رفتم بالا و پایین خونمون گشتم که دیگه خسته شدم راستی من چند سال خوش بودم؟! ببین! میبینی... میبینی دست پختت رو...؟ نمیگم خدا لعنتت کنه بجاش میگم خدا حفظت کنه چون... نه تقصیر تو نیست تقصیر خود بی شعورمه خدایا تمومش کن! یا این نوار حافظه ی لعنتی رو بردار یا من رو از روی زمین خدایا بسه من میخوام بچه باشم و با بهونه های کودکانه ام خوشحال باشم خدایا خدایا من دارم صدات میزنم خواهش میکنم از بین هیاهوی سایر بنده هات صدای درمونده ی منو هم بشنو تا کی؟ نکنه قراره اسم منم بره تو کتابا... خدایا هیچ خوشم نمیاد زلیخا بشم مگه اون یوسفه ؟ خدایا من خوشم نمیاد به سرنوشت مجنون دچار شم نمیخوام فرهاد باشم رامین باشم نمیخوام نمیخوام نمیخوام... خدایا دو بنده پیدا کن که جفتشون به این داستانها بخورن
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب مادر شوهر خاله ام مرد اصلا شاید توی کل عمرم کمتر از انگشتان دستم دیدمش و سن خیلی بالایی هم داشت ولی همیشه مرگ یک مادر و پدر خوب من رو به فکر فرو میبره و من خیلی یه دنده و مغرورم خصوصا تو گریه کردن ممکنه که بغض خفه ام کنه ولی به زور اشک میریزم انگار هر یه دونه قطره اشک قراره غرور من رو مثل شمع نابود کنه لعنت به غرور لعنتی! میخوام زیر پام لهش کنم...
امروز٬ همه جا مه بود و حال من بیش از هر چیزی خرابتر شد خدایا اگه قراره عزیزی رو از کسی بگیری تو این ماهها نگیر آسمون پر ازغمه اگر آدم تو خوشبختی غرق هم باشه دلش میگیره چه برسه به اینکه بخواد عزادار باشه سرکلاس حل تمرین بودم که به بهونه ی اینکه میخوام برم ناهار بخورم زدم بیرون که بلکه هوا به سرم بخوره و با روی خوش برگردم سر کلاس ولی همینکه هنزفری رو گذاشتم تو گوشم و دکمه رو زدم "سکوت مهربون" مجید اخشابی پخش شد... توی اون مه... و جایی که از سرما حتی پرنده هم پر نمیزد زدم زیر گریه دلم میخواست همون لحظه آهنگ رو عوض کنم ولی نمیشد دستم به عوض کردنش نمیرفت حتی نمیفهمیدم داره چی میخونه فقط از صداش که ازش حزن میبارید حس کردم انگار یکی داره برای دل من میخونه و من های های به گریه ام ادامه دادم ولی... یه دفعه سر از دانشکده ی معماری در اوردم و بچه هایی که نقشه به دوش داشتن از دانشکده خارج میشدند دلم میخواست آب میشدم و جزئی از آسفالت زمین و یا شایدم میوه ای برای کاج دانشکده و هر چیز دیگری فقط اینی نباشم که الان هستم یه دختر که داره به پهنای صورت اشک میریزه که هزار تا فکر مختلف و خنده دار برای گریه اش توی ذهن این و اون خلق میکنه مسائلی که توی عمرم سعی کردم به خاطرشون گریه نکنم نای راه رفتن برام نمونده بودتوی اون سرمای هوا... یه کلید کهنه چرخید توی قفل سینه ام انگار...! امروز فکر کردم اگر زمان مرگم دست خودم بود یه روزی توی خرداد و یا تیر و مرداد انتخاب میکردم یه روز گرم که نه بارون بیاد و نه آسمون گرفته باشه دلم میخواد اگه قرار باشه برم روزی باشه که خورشید انوارش رو از زمین دریغ نکنه به این فکر کردم که دوست ندارم قبل از مرگم زجر بکشم٬ به نظرم بدترین مرگ مال اونهاییه که سرطان میگیرند و میمیرند هم خودشون آب میشن و هم اطرافیانشون میسوزند به این فکر میکردم که بهترین مرگ٬ سکته است و یا تصادفی که جابه جا میبره و خوش به سعادت کسایی که اینطور میرند... امروز به این فکر کردم که هیچوقت حاضر نیستم توی ماههای آذر٬ دی و بهمن بمیرم و از خدا میخوام این لطف رو بکنه من توی این ماهها نمیرم میترسم که با دونه های برف زندگی ام تموم شه... میترسم توی هوای مه آلود با این دنیا خداحافظی کنم میخوام از دنیا و آدماش خاطره خوش توی ذهنم بمونه دلم سوخت واسه اونهایی که تو هوای سرد میمیرند..! ببخشید تلخ بودم |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
یادتونه توی پستهای قبل گفتم تا به حال آدمهایی رو دیدین که ظاهر و باطنشون خیلی با هم تفاوت داشته باشه؟ و هر کدوم دوستان خوب جوابی دادند یادمه دوستی پیام گذاشته بود تو چند تا رو میشناسی که ظاهر و باطنشون یکی باشه... باید در وهله ی اول بگم متاسفم بابت اینکه انقدر انسانهای دورو در اطراف هممون زیاد شده که به قول دیوژن باید با چراغ توی روز روشن دنبال آدم باشیم و دوم اینکه خب چشمها را باید شست...! به هر حال همه جا خوب و بد هست درسته که شدت و ضعف داره و من قبول دارم که در این روزها شدتش بیش از ضعفشه ولی در همین روزگار ناسازگار انسان هم پیدا میشه...
من کسی رو میشناسم که ظاهر و باطنش خیلی با هم متفاوته سال گذشته اولین باری بود که تونستم باهاش آشنا بشم و ببینمش یه انسانی که انقدر جدی و خشکه که شاید هر کسی که اون رو کامل نشناسه بگه که خشونتش با رضا شاه قابل رقابته کسی که از مهارتهای خوب و بد دنیا "ضد حال زدن" رو بیش از هر کاری بلده و تو این کار ماهره و من فقط دورادور توسط یکی از دوستانم در مورد اون میشنیدم و همیشه آرزو میکردم هیچوقت مشرف به دیدارش نشم ولی خوشبختانه این اتفاق افتاد. خوب یادمه قبل از اینکه ببینمش(در حالی که یک روز زمستونی بود) کاملا داشتم از سرما یخ میزدم و بخش اعظمی از این انجماد به خاطر استرس بیش از حدی بود که داشتم آرزو میکردم که اولین و آخرین باری باشه که ببینمش و ناراحت از این بابت که کارم باید به اون گره بخوره لحظات ابتدایی دقیقا همون رضا شاه رو جلوی خودم دیدم و حسابی به زبونم (که بزنم به تخته از طول قابل ملاحظه ای هم بهره منده) بند رفته بود تا اینکه به یکباره صدای موبایلم در اومد چرا من زنگ این رو عوض نکردم؟ عجب کودنی هستم...! تا همین چند لحظه پیش به ذهنم رسید عوض کنم اینو..! الانه که پرتم کنه بیرون... خاک عالم تو سرم از ترس حتی فراموش کردم جای گوشی ام کجاست!!! در همین افکار بودم که یه دفعه یه نیم نگاهی به من انداخت و لبخند کوتاهی زد انگار اونم از این حالت من و زنگ موبایلم خنده اش گرفته بود خلاصه اینکه دقیقا این زنگ موبایل که در ابتدا خیلی هم مسخره و دردسر آور مینمود به یکباره فرشته ی نجات شد و من رو از اون حالت وحشت نجات داد و باعث شد اون شخص محترم هم باطنش رو نمایان کنه و شروع کنه به خوش و بش کردن و تعریف کردن خاطرات بامزه اش به طوری که من کاملا تعجب کرده بودم این همونیه که من تعریفش رو شنیده بودم؟خلاصه اینکه انقدر شوخی کرد که حتی اون کاری که من به خاطرش مجبور شده بودم برم اونجا فراموش شد باید اعتراف کنم که آدمهایی هم هستند که باطنشون بهتره از ظاهرشونه این همون قضیه ی چشمها را باید شست و... است ................................................................................. فردا تولد یکی از عزیز ترین کسانیه که توی زندگی دارم و بابت وجودش خیلی خوشحالم کسی که همیشه عاشقش هستم کیمیا عزیزم٬ دختر خاله خوبم که عین خواهر نداشته ام دوستش دارم و واقعا عین خواهر منه امیدوارم که هزاران ساله بشه و هر روز جذابتر از دیروز بشه کیمیا جون تولدت مبارک!
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
برادر یکی از دوستان عزیز و همراهان همیشگی این وبلاگ به آسمانها عروج کرد و من در این ساعت برای هزارمین بار در فکر فرورفتم!
ای سرطان! چند قربانی دیگر تو را راضی و ما را راحت میکند؟ چرا دست از سر این بنی آدم بر نمیداری؟! خون کثیفت توسط کدام خون آشام جاویدانی مکیده شد که اینگونه بی رحم شدی؟ بسه...! چنگالهای تیز و نفرت انگیزت باید به گردن چند نفر یادگاری بکشد تا شکسته شود؟ مغز چند انسان دیگر باید قربانی ات شود تا ضحاکت آرام گیرد؟ سرطان! تا کی قصد داری با ریشه های ننگینت ریشه ی انسانها را از جا در بیاوری؟! چند قربانی دیگر؟ چند مادر دیگر؟ چند پدر دیگر؟ چند خواهر و برادر دیگر؟ چند بچه ی بیگناه دیگر...؟! چند نفس بریده دیگر مانده تا رهایی...؟
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط نیلوفر
|
|
||