تبليغاتX
ابرهای متحرک
هزیونها و تخیلات من
یه اعتراف احمقانه:

شاید خنده دار باشه این آرزوی من که از بچگی دوست داشتم آدم های مشهور و معروف رو ببینم و این برام خیلی جالب بود هنوز یادم نمیره که وقتی تقریبا بچه بودم توی پارک لاله یه برنامه ای با اجرای مسعود روشن پژوه بود که به بچه ها کادو میدادند البته به اون بچه هایی که برن و برنامه اجرا کنند نمیدونم شعر بخونن و از این کارها و من خودم رو کشتم تا از بین اون همه جمعیت من رو ببینند و وقتی اونجا رفتم در کمال تعجب تمام شعرهای خوبی که بلد بودم یادم رفت و یه توپ دارم قلقلیه یادم موند طفلک مادرم چقدر حرص خورد وقتی این سرود ملی بچه های ایرانی!!! رو خوندم یادمه بهم یه راکت تنیس هدیه دادند وقتی رفتم پیش مامانم با کمال عصبانیت گفت مگه تو شعر دیگه ای بلد نبودی؟! این همه خودتو کشتی که بری اونجا یه توپ دارم قلقلیه رو بخونی؟! مامانم نمیدونست که من رفتم اونجا تا مسعود روشن پژوه رو ببینم حالا شاید برای همه سوال باشه که روشن پژوه مگه خیلی آدم مهمیه؟ نه واقعا نمیشه گفت که یه ستاره است ولی برام جالب بود که یه آدمی که همیشه توی ویترین تلویزیون میبینم حالا در واقعیت ببینم که چطورین!

این خصلت درون من باقی موند یادمه آرزو داشتم که بازیگران ساعت خوش رو ببینم  با خودم میگفتم که چه خوب میشد اگه زمانی که در خونه رو باز میکنم سعید و خان دایی پشت در باشن! یادم میاد که کلاس پنجم بودم که رفته بودیم کوه موقع برگشت خیلی خسته بودم و سلانه سلانه راه میرفتم یکدفعه چشمم خورد به یوسف تیموری خیلی خوشحال شدم از دیدنش و سر جای خودم میخ کوب شدم اون بنده ی خدا هم انگار فهمید که چقدر با دیدنش ذوق زده شدم حس میکنم که داشت با دوستانش در مورد سیگار صحبت میکرد چون وقتی از میخکوب شدن من باخبر شد یکدفعه رو به من با خنده  گفت: بچه ها باید یاد بگیرن هیچوقت از سیگار دوری کنند!!! این دقیقا جمله ای بود که گفت و نا هماهنگ بودن کلمه ها هم شاید به خاطر ناهماهنگ بودن قیافه ی من بود

گذشت و من همچنان دوست داشتم که یه آدم معروف ببینم ولی نمیدونم چرا قانون جذب جواب نمیداد!؟ تا اینکه آره فکر کنم سال ۸۱ بود نه نه ۸۰ بود که یه بار داشتیم میرفتیم پارک ملت منم صندلی جلوی ماشین نشسته بودم همون دورانی بودکه خط قرمز خیلی طرفدار داشت و همه نگاه میکردند با نهایت تعجب دیدم که سروش گودرزی جلوی ما پشت چراغ قرمزه خیلی خوش حال شدم که یه آدم معروف دیدم و داشتم ذوق مرگ میشدم که چراغ سبز شد و رفت دقیقا سال بعدش بود که گروه آریان کنسرتی در تهران برگزار کرد از اونجایی که من هیچ علاقه ای به این گروه نداشتم فقط برای دیدن چهره های معروف به کنسرت رفتم بگذریم که چیزی دستگیرم نشد و دست آخر هم متوجه شدیم اونجا کنسرت گروهی به اسم گروه آرین بوده و...!

گذشت و ما همچنان آدم معروفی ندیدیم و توی خماری ماندیم تا اینکه چند سال پیش که رفته بودم تیراژه اون کسی رو که نقش گدای سریال پهلوانان نمیمیرند رو داشت دیدم خیلی خوشحال شدم چون هم اون پیاده بود هم من فقط مشکل این بود که اون اونور خیابون بود من اینور خیابون! منم از اون سر خیابون شروع کردم به بذل توجه و ابراز احساسات البته اسم بنده ی خدا رو نمیدونستم اگر میدونستم حتما میرفتم و یه سلامی به حضورش عرض میکردم و میگفتم که خیلی از دیدنش خوشحال شدم و کاراشو دوست دارم! همون موقع بود که رفته بودیم پارک شاهد(حوالی پونک) دیدم یه بازیگر بسیار خوبی اونجاست البته فکر کنم اسمش بیشتر تو سایر بازیگران نوشته میشد این بود که من نمیشناختم واسه همین پیش اونم نرفتم

تا اینکه گذشت و گذشت و من همچنان هیچ انسان معروفی رو ندیدم گفتم که نمیدونم چرا دوست داشتم همیشه که این اتفاق بیافته و آدم های معروف رو ببینم تا اینکه یه بار توی میدون پونک عبدالرسول کارگشا رو دیدم که داشت پیراشکی میخورد طفلک رو انقدر نگاه کردم که پرید تو گلوش از اونجا هم که از صداش زیاد خوشم نمیاد نرفتم جلو راستش بیشترم به خاطر همون پیراشکی بود که زهر مارش شد البته از اونجایی که یه زمانی(به مدت دو سال یا کمتر) آموزشگاهش توی مرکز خرید بوستان(واقع در میدان پونک) بود چند بار دیگه هم دیدمش یه بارم خواستم برم آموزشگاهش رو ببینم(بس که فضولم) دیگه یادم رفت الانم نمیدونم کجا لنگر انداخته! 

پیرو جملات بالایی باید بگم من تقریبا از همه جا سر در میارم شما ممکنه شخص بنده رو در همه جا زیارت کنید(چقدر خودم رو تحویل میگیرم) از صحن علنی مجلس گرفته تا دیدار تیم های پرسپولیس و ذوب آهن!!! ممکنه یه زمانی دوست داشته باشم موهام رو سه تیغه کنم و برم ورزشگاه آزادی به قول یکی از دوستام نیلوفر اینجا نیلوفر اونجا نیلوفر همه جا... در این مورد جدی میگم که کافی اراده کنم تا از خونه ی خود شمایی که الان دارین این پست رو میخونید سر در بیارم و یکدفعه ببینید سر میز ناهار خوریتون منم دارم برای خودم خورشت قیمه میکشم ...(در مورد این مفصلا توضیح میدم) تقریبا همه چیز رو تجربه میکنم مثلا همین دیروز عشقم کشید که جارو رو بردارم و به نظافت کنندگان مخترم کمک کنم این کار رو کردم و کلی هم با هم حال کردیم!(باور کنید جدی میگم بعدا تغریف میکنم امروز بعد از ظهر هم یه سر میخوام به سفارت خونه ی لبنان بزنم حالی به حولی...!

البته من الان سه ترمه که با دکتر حسین صمصامی مزرعه آخوند که مدتی سرپرست وزارت اقتصاد بود و مدتی هم میخواست وزیر بشه سر و کار دارم که اونم در جایگاه خودش آدم مهم و معروفیه حال میکنم با خودم که انقدر خونه یکی شدیم با داداش حسین!!!! انقدر خونه یکی شدیم که دیگه بهش دکتر و استاد و از این حرفها نمیگیم بلکه اون رو "داداش حسین" صدا میزنیم(البته تو جمعهای خودمونی جلوی خودش همون دکتر صداش میکنیم)

و البته باید این رو بگم که به دلیل تحصیل در دانشکده ی اقتصاد دانشگاه شهید بهشتی خیلی از شخصیت های اقتصادی مثل:دکتر حسینی٬ طهماسب مظاهری٬ دکتر داودی و دکتر عرب مازار رو دیدم

ترم پیش هم زهرا رهنورد به دانشگاهمون اومد و خیلی از دیدنش اونم در یک فاصله ی خیلی نزدیک خوشحال شدم دوم خرداد هم خاتمی رو از فاصله ی خیلی دور دیدم همین طور بهاره رهنما٬ لیلی رشیدی٬ کیومرث پور احمد٬ حمید خندان٬ پگاه آهنگرانی و حمید فرخ نژاد رو از فاصله ی خیلی دور

تا اینکه همین امروز که داشتم زیر بارون میومدم خونه یه دفعه حمید گودرزی رو دیدم که سوار یه ماشین خیلی خوشگل بود ولی خب گفتم که سوار ماشین بود اینه که نتونستم برم جلو

اما:

من چرا انقدر خوشم میاد آدمهای معروف رو ببینم به نظر شما؟! عقده ی حقارت دارم شاید! و اینکه چرا زیاد موفق نمیشم؟!

من اسم تمام آدمهای معروفی رو که دیدم توی عمرم توی متن و با رنگ های مختلف نوشتم سوالم

 از شما اینه که شما تا به حال چند تا آدم مشهور رو دیدید؟ از دیدن کدوم لذت بردید؟! دوست دارین چند آدم معروف رو ببینید؟!(این یک نظر سنجی اینترنتی که خیلی باهاش کار دارم پس خواهشا بهم پاسخ بدید پیشاپیش ممنون)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیلوفر   | 

"تولدت مبارک"

وقتی اولین بار چشمم به نگاهت افتاد یک روز برفی بود روزی که من هم همرنگ برف شده بودم و همین برای تو جالب اومد... وقتی با لهجه ی با نمکت جلو اومدی و گفتی: شما ایرانی هستید؟! هنوز هم با دیدن هزار رنگ از چهره ی تو بدون تردید میگم جز معصوم ترین چهره هایی بودی که در عمرم دیده بودم و شاید معصوم ترین آنها... نمیدونم چرا شاعر میگه "رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون" در حالی که سر درون تو خبرهایی به غیر از رنگ رخساره ات میداد مگر میشود برق چشمان یک گرگ انقدر بچگانه باشد؟! شاید من اشتباه کردم٬ شاید زود قضاوت کردم٬ شاید...!

آن روز در مقابل آتیش ازت پرسیدم که متولد چه ماهی هستی گفتی: آبان! دقیقا همین ماه... دقیقا همین روز

تولدت مبارک... بهانه ی قشنگ دوران کودکی ام! تولدت مبارک کسی که روزی دوستت داشتم! تولدت مبارک حلاج روحم... تو با من چه کردی؟! هیچ میدونی بعد از تو چی کشیدم؟ هیچ میدونی... خداوند خوب ادعای یک مدعی سر به هوا رو به رخش کشید! حکایت شیخ صنعانها برای من تجربه نشد تا از منیت دوری کنم تا ادعایم گوش فلک را کر نکند... چرا سر راه من؟! چرا تو... به خدا دلم میسوزه برای عده ای که انقدر مدعی هستند....

تولدت مبارک... امیدوارم هزاران ساله شوی... هدیه ام برای تو آرزوی انسانیت است...انسان باش آدم! انسان باش و دیگران را به بازی نگیر انسانها مهره های شطرنجت نیستند...

تولدت مبارک بت یخی! خوشحالم که خورشید بلاخره از انوار طلایی اش بی بهره ات نساخت....

* گفتم به تناسخ معتقدم یعنی داشتم اعتقاد پیدا میکردم گفتم که گاهی برای چراهای زندگی جوابی ندارم مسئول بعضی از اشتباها خودت هستی اما به شرط اینکه خودت را بشناسی جنینی که هنوز دنیا را ندیده چه طور میتواند مسئول اشتباهات دنیوی کسی باشد؟! من مسئول اشتباه هیچکس نبودم من فقط... نمیدانم شاید تناسخ واقعا هست پس باید سعی کنم خوب باشم تا در زندگی بعدی مسئولیت اشتباهی را به گردن نگیرم

* تصمیم دارم برم بر خلاف میل باطنی ام البته فقط یک تصمیم است از این تصمیم هایی که ممکن است هیچ وقت عملی نشود فعلا شرایط پذیرش چند جا رو بررسی کردم ولی... ولی نمیدونم چرا دلم میخواد برم لبنان شاید به خاطر تو بت یخی! تو یه صندلی توی مملکت من اشغال کردی و منم یه صندلی در کشور تو اینطوری بی حساب میشیم!

* دیروز با کیانوش-پسر خاله ام- رفته بودیم کتاب بخریم یک کتاب در مورد زندگی " کوروش " یکدفعه چشمم به کتاب دکتر شریعتی افتاد پدر٬ مادر٬ ما متهمیم... یادمه وقتی که دوم دبیرستان بودم این کتاب رو خوندم با اشتیاق به کیانوش گفتم این کتاب رو بخر خیلی جالبه شریعتی میره مکه بعد تعریف میکنه که حاجی ها پتوهای همو می دزدیدند!!! یه دفعه فروشنده ی کتاب خنده ای کرد و گفت کل کتاب که این نیست! یه لحظه خنده ام گرفت یاد سالهای پیش افتادم و لحن حرف زدنم اون موقع یه لحظه واقعا بچه شدم...

* هر دوره ای از زندگی من با صدای یک خواننده پیوند میخورد دوران کودکی٬ اندی و کوروس ولیلا فروهر دوران نونهالی امراه و مهسون دوران نوجوانی مجید اخشابی و الان نانسی.... نانسی بخش اعظمی از زندگی ام را با من سهیم است و در لحظات من جریان دارد چه خوب است که زندگی ام موزیکال است...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیلوفر   | 

دیروز وقتی برای اولین بار با چشمانی اشکبار و گود افتاده و قرمز سر کلاس رفتم بچه ها انگار با شخص تازه ای برخورد داشته اند مرتب میگفتند: نیلوفر!؟.... نیلوفر و گریه!!!! اشکال از منه که انگار وقتی توی جمع بچه های دانشگاه قرار میگیرم غم و غصه هام رو فراموش میکنم و به خاطر این تا به اون روز بزرگترین آرزوشون این بود که من رو بدون لبخند ببینند! دیروز غرورم له شد خیلی راحت!! اشتباه نکنید شکست عشقی و از این حرفها نبود چون اصولا عادت ندارم برای مسائل عشق و عاشقی گریه کنم شاید چون انقدر من رو میشکونند که تاب گریه کردن رو هم ازم میگیرند سر یه موضوع بی جهت و باز حساسیت بیش از اندازه ی من که باعث میشه اشکم سرازیر شه! بعضی از آدم ها زیادی حقیرند بی خود نیست که عبارت " تازه به دوران رسیده" معنی پیدا میکنه همیشه از خدا خواستم که به قدر پیمانه ام به من بده و اگر قراره روزی به جایگاه خیلی متعالی برسم ظرفیتم رو هم متعالی کنه چون ممکنه این جایگاه سر ریز بشه و فقط حقارتش برای من باقی بمونه درست مثل بعضی از این آدمها...

قبلا هم گفته بودم که تقریبا ده ساله دارم کسی رو تحمل میکنم که ازش نفرت دارم و تا به حال لب به شکوه و شکایت نگشوده بودم تا همین چند هفته ی پیش گفته بودم که با این اتفاقات به تناسخ معتقد شدم به اینکه واقعا زندگی قبل از این بوده و حتما آدم خیلی بدی بودم که در بدو تولدم مشکلات گنده گنده یقه ام رو گرفتند یه وقتایی که به دغدغه های بعضی از آدم ها خصوصا دختر های هم سن و سالم نگاه میکنم خنده ام میگیره سهم من یک کودکی شاد و پر خاطره بود نه یه جاده ی سیاه و تلخ!

بگذریم...

دیروز بعد از اون اتفاق شکننده!!! پریسا که انگار حال من رو فهمیده بود اومد ته کلاس و کنار من نشست خدا میدونه که تا آخر کلاس کلی معذب شدم بابت این کارش اون طفلک به خاطر ریزه میزه بودنش نمیتونست درست تخته رو ببینه ولی بودن اون و صحبت های با مزه اش باعث شد به طور کل فراموش کنم چه اتفاقی افتاده انقدر خندیدم که دیگه حس کردم دارم میترکم ای کاش میشد قضیه ی استادمون و نقشه هایی که این ترم براش کشیدیم تعریف کنم مطمئنا روحش بی خبره از این همه ماجرا....

یه بار یه بنده خدایی به من گفت که اسم آدم ها رو شخصیتشون تاثیر میزاره حتی رو ظاهر و قیافه شون اتفاقا به خودم استناد کرد و گفت که من تا به حال چندین و چند نیلوفر دیدم که خیلی شبیه تو بودند هم ظاهرشون و هم اخلاقشون البته من با اون بخش ظاهر زیاد موافق نیستم ولی تقریبا دارم به این مطلب میرسم که اسم میتونه روی شخصیت آدم ها تاثیر بزاره البته این فقط یه حدس شخصیه من تا به حال با هر پریسایی که برخورد داشتم و شناختم دوست داشتنی و مهربون و آرام بخش بوده به این نتیجه رسیدم که اسم " پریسا " حس خوبی به آدم منتقل میکنه و یا اینکه اسم خیلی از دوستهای بسیار خوب من "شیما" ست که همگی خیلی خوبن همینطور در مورد اسم "بهار" و یا "بهاره" و "مریم"... تقریبا یه همچین چیزی برام ثابت شده و یا من از صاحبان اسم "ثریا" تصویر خاصی توی ذهنم دارم حتی خیلی ها رو بدون اینکه خودشون بگن حدس میزنم که اسمشون "ثریا" باشه...

دیروز برای تئاتر آخرین تصمیمات تقریبا گرفته شد قصد داشتم با کارگردان صحبت کنم و بگم که دیگه نمیخوام توی گروه باشم و نقش "مری" رو به "عاطفه" بده چون حقیقتا اون از من بهتر بود اما دیروز تصمیم تبر این شد که هر دوی ما در گروه بمونیم و هر دو سر صحنه حاضر بشیم از این موضوع خیلی خوشحال شدم زمان اجرای برنامه هم ۲۲ آذر تالار مولوی٬ ۲۳ تالار اقتصاد٬ ۲۴ تالار امام علی. ولی حیف شد تصمیم داشتیم توی همین سه روز با بچه های دانشگاه بریم مشهد کلی هم ذوق کردیم و من هم رفتنم رو قطعی میدونستم چون اصلا به حضور توی این جمع امیدوار نبودم اما الان باید بی خیال مسافرت دانشجویی بشم شاید وقتی دیگر!!!

تابعد...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیلوفر   | 

روزی مثل تو بودم یکی از همین روزهایی که برای خودم یک دانای کل قرار داده بودم که بهم بگه چی خوبه و چی بد! خیلی چیزها رو عقلم قبول نمیکرد ولی چون دانای کل قبول میکرد من میپذیرفتم بدون هیچ استدالالی... من که برای هر چیزی یک چرایی طرح میکنم برای دانای کل هیچ چرایی در نمیاوردم خیلی وقتا وقتی این عده رو میبینم و به اون زمان خودم فکر میکنم یاد اشاعره میافتم یاد اونهایی که میگن هر چیزی به همون دلیل خوبه که خدا میگه و اگه گفته ی خدا نبود پس حتما بد بود اگر خدا میگفت که عدالت بده پس حتما بد بود اگر خوب مطلق بودن خداوند رو نادیده بگیریم  اینجا ذات بشریت تکلیفش چیه؟! تفکر انسانها کجا قرار میگیره؟!تازه اون حرف خداست و اگه هم کسی توی اون مسیر قرارا بگیره قطعا چیز رو از دست نداده این داناهای کلی که من برای خودم درست کرده بودم هیچکدوم خدا نبودند که ایمن باشم از خطا و اشتباه ای کاش روزی عاقل بشن ای کاش روزی متوجه بشن که این راه به ترکستان ختم میشه نگرانی ام برای کسانیه که دارن فرصت ها رو از دست میدن و همچنان با یه عده جاهل کم سن دیگه اندر خم یک کوچه موندن توی همون کوچه ای که یه روز منم لی لی بازی میکردم ...(این یه درد و دل ساده بود با خودم اگه چیزی متوجه نشدین به خاطر اینه که داستانو از وسط تعریف کردم و برای اونم دلیل دارم)

یادته پارسالو؟! پارک چیتگر...! من که هیچوقت یادم نمیره اون ظهر و بعد از ظهر خاطره انگیزو همون روزهایی که روزگار خیلی قشنگ با من همنوازی میکرد بهم گفتی اسم دوستت یادم بمونه "حشام" چندین بار ازم پرسیدی و چون یادم نمونده بود گفتی بابا این وحشی رو نگاه کن یاد حشام بیافت و من خندیدم یادته ازم خواستی روسری عربی دوستت رو بردارم و سرم کنم تا ببینی چه شکلی میشم؟! امروز یه دونه از همون روسری ها خریدم به یاد تو خیلی دوستش دارم نه برای اینکه تو رو دوست دارم به خاطر اینکه اون خاطره رو دوست دارم اون روزها برام عزیزن و تصویر یک فرشته ای که اون موقع برای من مجسم شده بود و مطمئنا اون فرشته الان دیگه نیست!

 ۱۳ آبان٬ یه روز سبز دیگر..! هر طور شده خودم رو به سیل مردمی میرسونم که قطره ای بشم در بین موج اقیانوس مانندشون مردمی که اینروزها خیلی ها بهشون پشت کردند و ندیده شون گرفتند ما قراره دستمون رو به هم بدیم تا دوباره ایران عزیزمون سربلند بشه... تا آخرین لحظات زندگی قلبمون رو تقدیم ایران نازنینمون میکنیم چون دوستش داریم چون ما ایرانی هستیم و این ایرانی نما ها فقط دارن خودشون رو به این خاک طلایی میچسبونند هر چه زودتر باید... چند شب پیش خواب دیدم که من رو دارن میگیرن که ببرن زندان نمیخوام ادا در بیارم و بگم که نمیترسم چون بی نهایت میترسم ولی وقتی به هدف بزرگتری فکر میکنم ترس رو باید فدا کرد فدای خیلی چیزها که ازش مهمترن برام دعا کنید...

کروبی زنده باد موسوی پاینده باد!!!!

اما یه جریان تقریبا با نمک:

در گروه تئاتر من و یه دختر خانم با استعداد دیگه به اسم "عاطفه" بازی میکنیم اونم هر دوتا یه نقش قراره در ضمن تمرین یکی از ما انتخاب بشیم و برای همین هر بار که برای تمرین میریم یه پرده رو اون بازی میکنه و یکی رو من امروز برای این که لحن بازی بهتر در بیاد قرار شده بود که یه بار دیالوگ رو من بگم یه بار عاطفه بازیگر نقش مقابل من و اون یه شخصیه به اسم "پاتریس" که بی نهایت با نمکه البته به قدری قشنگ حس میگیره و بازی میکنه که واقعا خجالت میکشی در مقابلش خوب مایه نزاری امروز تو یکی از بخش ها قرار بود من و عاطفه ـبازیگران نقش مری- با پاتریس- بازیگر نقش مارک- دعوا کنیم و وسوسه اش کنیم خلاصه اینکه کاملا با مزه بود ابتدا پاتریس دیالوگ رو میگفت بعد عاطفه در مقابل اون واکنش نشون میداد و بعد من دوباره اون دیالوگ رو میگفتم یه لحظه حس کردم که پاتریس دلش میخواد سرش رو به دیوار بکوبه چون واقعا هم سر درگمی داره!!

نمیدونم چرا من اون حس بدی رو که عاطفه بهم داره نسبت بهش ندارم؟ همیشه به من اخم میکنه و گاهی هم اصلا نگاهم نمیکنه شاید چون حس میکنه من میخوام جای اون رو غصب کنم و چون من حس برتری اون رو نسبت به خودم میفهمم ای کاش میتونستم بهش بگم که نقش مری مال اونه و من فقط برای اینکه ذاتا انسان برون گرایی هستم دوست دارم در این تمرینات شرکت کنم اونم فقط به خاطر کسب اعتماد به نفس و مهارت هایی از این دست...

دیدین بعضی از آدمها انرژی مثبت دارن؟! بدون اینکه بدونی دوستشون داری حس خیلی خوبی بهت میدن زهرا و سرو ناز از اون دسته آدمهاهستند هر بار که میبینمشون  با اون خنده ی همیشگیون و اون انرژی وصف نشدنی چشماشون منم سرشار از شادی میشم چقدر بعضی ها ماهن خدای من!

اگر قرار بود یک چیز را در این عالم نابود کنم مطمئنا حسادت بود....

 خیلی دلم میگیره وقتی یه نفر از وطنش میخونه اونم با سوز! دلم میخواد ورش دارم ببرمش همونجایی که میخواست باشه...

دلم میره کردستان سوی گل و گلستان/ دلم میره کردستان به سرزمین دوستان/ اونایی که دلاشون رنگ و ریا نداره/ عهد و پیموناشون شهره ی روزگاره/ آخه جونم اونجاست مهربونم اونجاست/ همه جا غریبم نام نشونم اونجاست(بمیرم الهی)/ عشق راه دورم چشم انتظاره/ دل به دیدن یار صبر و قرار نداره

دل عاشق من نداره تحمل دوری/ اشک غم میباره ز چشمام از درد مهجوری/ من بنده ی عشقم شرمنده ی عشقم/ من عاشق سر به زیر افکنده ی عشقم

میخوام برات بخونم قصه ی آشنایی/ از حدیث عشق و قصه ی دلربایی/ هر کسی عاشقه درد منو میدونه/ از چشای خسته ام راز دلو میخونه

 

حالا اگه گفتین این شعر کیه؟!

بعدا خودم میگم

اما یه شعر دیگه که با عرض شرمندگی یه کمی جدیده!!! با وجودی که اصلا از خواننده اش خوشم نمیاد اما چون موضوعشو دوست دارم مینویسم ببینم تشخیص میفرمایید!

یه آسه یه شاهه یه سرباز/ قمار بازه قمار بازه قمار باز/ ده و ده نه و نه یه هشتو/ گرفتن به بازی سرنوشتو!

تویی تویی قمار باز با یک دل هوس باز/ همون دلی که گفته عاشق تاس و جفته/ بوسه بزن به تاست شاید که شانس بیاره/ بوسه بزن به لبهام عشقم یه جور قماره

منم بی بی عشقت تویی شاه دل من/ گرفتار و اسیرم که گمراه دل من/ تموم هستی تو دست و یه بازی/ یه لحظه روی شانسی/ یه دم دیگه میبازی

میترسم از عشق تو چون عاشق قماری/ میترسی عاشق بشی همیشه در فراری/ تو آسمون عشقت منم مثل پرنده/ برای دل سپردن منم آس برنده

خووووووووووووووب

خوب بود؟! قابل نداشت بعدا میام شعرای جدید تر مینویسم

فعلا!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیلوفر   | 

از آنفولانزا خوشم نمیاد(حالا یکی نیست بگه کیه که آنفولانزا دوست داره؟!) ولی از اونجایی که فارسی زبانان شیرین سخن از قدیم گفتن: از هر چی بدت بیاد سرت میاد... آنفولانزای عزیز مهمان بدن ما هم شدن البته نه از اون خوکی بلکه از یه نوع غیر خوکی این روزها انواع و اقسام آنفولانزا شایع شده البته از اونجایی که من واکسنشو زدم خفیف گرفتم ولی خفیفشم خدا نصیب کسی نکنه و از اونجایی که تقریبا خیلی به ندرت اتفاق میافته که غیبت کنم با همون حالم دیروز رفتم دانشگاه ولی چشم همگی روز بد نبینه کلا سر کلاسم چرت زدم و هیچی از درس نفهمیدم الان بعد از چندین سال تحصیل به یه نتیجه ی خیلی خوب رسیدم اینکه وقتی آدم حالش خوب نیست بهتره که سر کار یا دانشگاه یا مدرسه و.... نره به خاطر اینکه  کلا MPL منفی میشه(اوه اوه ببخشید اصطلاح اقتصادی بید!) منم به همین خاطر دیگه از این پس وقتی رو به موت هستم نمیرم ولی همین که چشمم افتاد به پریسا انگار اصلا یادم رفت که مریضم ساعت ۱ تا ۳ حل تمرین تجارت بین الملل داشتیم ولی تقریبا اونم هیچ بازدهی نداشت چون همش به خنده و مسخره بازی من و پریسا گذشت دست آخر پریسا گفت: من دیگه انقدر چرت و پرت گفتم و شنیدم خسته شدم بهتره برم خونه یه کم فکم استراحت کنه... تو کلاس حل تمرینم  تقریبا نصف بچه ها نبودن اون عده ای هم که بودن هی بلند میشدن و میرفتن منم نه گذاشتم نه برداشتم به استاد گفتم: استاد چقدر شبیه سخنرانی دکتر احمدی نژاد تو سازمان ملل شده! همه بلند میشن میرن... اینو گفتم و اون یه نگاهی به من کرد که نزدیک بود سکته بزنم بعدشم که رفتیم سر تمرین تئاتر

هر بار که میام از این بنی آدم شکوه کنم و خودم و سرزنش کنم بابت آدم بودن افرادی سر راهم قرار میگیرند که حرفم رو پس میگیرم اینکه انسان موجود سرکشیه و بار امانتی که آسمان نتوانست بکشد بر دوش کشید هیچ شکی درش نیست اما شکی هم در این نیست که خداوند از روح خود در او دمیده تا این سرکشی و جهالت جای خود را به خصلت های زیبای خداوندی بده. قرار گرفتن در این گروه برای من یک موهبت بود از جانب خداوند که همیشه بهترین دوست من بوده درست در شرایطی که از آدمهای دراز و کوتاه نامردمی دیده بودم و داشتم همرنگ جماعت!!! میشدم باید انسانهایی سر راهم قرار بگیرند تا انصراف بدم از همرنگ جماعت شدن و با خودم بگم هر کس مسئول عمل خودشه توی این گروه همه به من کمک میکنند تا بتونم کارم رو درست انجام بدم و این کمکهای بی دریغ من رو شرمنده میکنه هم از این دوستان خوب و هم از تصور بد قبل از این!

من از حماقت عده ای غمگینم و نسبت بهشون احساس مسئولیت میکنم دوست دارم آگاهشون کنم دوست دارم...

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی

باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی!!!!!

گفتم که این شعر افتاده روی زبونم و حالا حالا ها فکر نمیکنم ترکش کنم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیلوفر   |